اولین روز مدرسه فقط یک اردو نبود…
روزی بود که دخترهای کوچک، پا به دنیای بزرگی گذاشتند؛ دنیایی پر از خیال، تجربه، رنگ، قصه و خندههای واقعی
صبح زود، با پاکتهایی رنگارنگ و ایستگاههایی که هر کدام قصهای تازه داشت، سفر ما آغاز شد.در ایستگاه خیاطی، لباسهایی دوخته شد که فقط پارچه نبودند؛ تکهای از آرزوهای کودکانه بودند برای مدرسهای که در راه است…
در دل باغ، مادربزرگی تنها و درختی تشنه، منتظر نجات بودند. بچهها با تفنگهای آبپاش، قهرمانِ درخت شدند. اشک درخت خشک شد، و لبخندش شکفت…
بعد، جهانگردی سردرگم وارد شد؛ به دنبال این حقیقت:“قویترین کشور دنیا… ایران است.” و کودکان ما با دستان کوچکشان، پرچم ایران را ساختند؛ با دلی بزرگتر از مرزها…
و در نهایت، همه با هم دست در دست، شعر خواندیم، بازی کردیم، خندیدیم.نه برای اینکه فقط خوش بگذرد؛ برای اینکه یادمان بماند:اولین روز مدرسه، یعنی تجربهی یک زندگی خوشحال در کودکانهترین شکل خودش…با مادر، با دوست، با بازی، با عشق به وطن