ننه سرما_پیش یک

امروز که اومدیم مدرسه، دیدیم برف‌‌ها اومدن پیش ما مهمونی؛ رفتیم توی حیاط تا ببینیم اونجاهم برف باریده یا نه که یکهو ننه سرما رو دیدیم!
فهمیدیم که برف‌ها کار ننه سرمابوده. اون خیلی مهربون بود و کلی با ما بازی کرد. وسط بازی یادش افتاد جاهای دیگه برف نبرده و با کمک ما برف هارو جمع کرد تا برف‌هارو پیش بچه‌های دیگه هم ببره.
ننه سرما تو بچگیش یک بازی با ملحفه‌های تمیز میکرده. اونو به ما یاد داد و کلی باهم بازی کردیم.
ننه سرما گفت که قدیما کرسی بوده و همه دورش میشستن و گرم میشدن. ماهم با دوستامون کرسی درست کردیم و نشستیم دورش و ننه سرمای مهربون برامون قصه گفت.
خلاصه که امروز خیلی خیلی به ما خوش گذشت.

اردوی مسجد

امروز یک روز خیلی خیلی هیجان انگیز برای منو دوستام بود؛

چون که امروز خاله های مهربون مارو بردند مسجد. اونجا کلی بادکنک بود و ما حسابی بازی کردیم. مامان مهربون چادر نماز هامون رو برای ما گذاشته بود توی کیفمون تا توی مسجد اون هارو سرمون کنیم. خاله ها می گفتند شکل فرشته ها شدیم. جانماز و مهر و تسبیحی که خودمون با دستای توانمندمون درست کرده بودیم هم، همراهمون بود.

فرشته ی مهربون اومد توی مسجد و کلی باهم شعر خوندیم و چرخیدیم و چرخیدیم. شعر سوره ی حمد رو با دوستامون خوندیم و کلی کیف کردیم.

عمو روحانی که اومد یک بسته ی بزرگ همراهش بود که توی اون بسته پر از کتاب بود. عمو روحانی به ما شکلات و کتاب هدیه داد و ما خیلی خیلی خوشحال شدیم. پشت عمو روحانی نماز خوندیم و بعدش خاله سفری مهربون به ما تل پاپیونی هدیه داد.

با دوستامون و عمو روحانی عکس گرفتیم و خلاصه که اون روز خیلیییی بهمون خوش گذشت.

بی بی گل و ببعی

امروز بی بی گل از روستای قشنگشون اومده بود پیش ما؛

چون ببعی بازیگوش از مزرعه اومده بود پیش ما و قایم موشک بازی می کرد.

ما به بی بی گل کمک کردیم و با ساختن راه های هیجان انگیز، تونستیم ببعی بازیگوش رو پیدا کنیم و در آخر برای ببعی کوچولو کلی دوست جدید درست کردیم.

اردو شهرک مشاغل_ پیش دبستانی یک

ما امروز با خاله های مهربونمون رفتیم یک شهرک خیلی هیجان انگیز.

اسم اون، شهرک مشاغل بود. اونجا ما رفتیم با شن، قلعه شنی درست کردیم.

بعد راننده شدیم و رفتیم سراغ ماشین بازی مسابقه ای! خیلی بامزه بود! ما روی دوچرخه هایی میشستیم و پا میزدیم و ماشینامون تو زمین مسابقه حرکت میکردن!!! ما خیلی تلاش کردیم و هرچقدر بیشتر پا میزدیم و بیشتر تلاش میکردیم ماشینمون تندتر میرفت!

بعد ما شدیم خانومای مزرعه دار و رفتیم مزرعه و با طبیعت و حیوانات اهلیش اشنا شدیم و با حیوونای عروسکی مزرعه بازی کردیم!
بعدم شدیم خانوم مهندس و خونه درست کردیم و با جرثقیل اجر هارو جابه جا کردیم! ما واقعا احساس توانمندی میکردیم و کلی تجربه های جالب بدست اوردیم!

شهر کاغذی

با یه مهمون کوچولو از یه شهر جالب آشنا شدیم.. ورقچه از شهر کاغذی😍

وای باورتون میشه ورقچه برامون تعریف کرد تو شهرشون همه چیز از جنس کاغذ هستش!.. خونه ها.. ماشین ها.. آسمون… خورشید.. حتی آدمهاش.. ورقچه خیلی ناراحت بود از اینکه اینجا تنهاست و هیچ دوست کاغذی نداره تازه از شهرشون هم کلی دور شده…

من و دوستام تصمیم گرفتیم روی کاغذ براش شهر کاغذی بکشیم..شهری که توش همه چیز از جنس کاغذ باشه… بعدش هم با وسایلی که توی بسته هامون داشتیم برای ورقچه دو تا دوست کاغذی درست کردیم تا دیگه غصه نخوره! دوستاش یه فرق جالب با هم داشتن یکشون قدش بلند بود یکشون کوتاه! ورقچه با دیدن شهر کاغذی و دوستای جدید کاغذیش که ما براش درست کردیم خیلی خوشحال شد🤗 و بهمون یه بازی کاغذی یاد داد.. بله فوتبال کاغذی.. نمیدونید چه بازی هیجان انگیزی بود من که حسابی خوشم اومد.. کلی تلاش کردم تا بتونم توپ و بفرستم توی دروازه و گُل بزنم⚽🥅
فهمیدم با تلاش کردن و صبر کردن چه کارهای مهم و جذابی میتونم انجام بدم💪
و چقدر میتونم کیف کنم🤩